|
سلام...
امشب دلم میخواد حرف بزنم...نمیدونم از کجا شروع کنم...به کجا ختمش کنم...فقط میدونم که باید حرف بزنم...اول از ترانه بگم...مثل بقیه...ترانه ترانه ی تازه ای نیست...مال گذشته ست...ماجرای ترانه هم به خودم خیلی ارتباط نداره...بازم با دیدن یک سری اتفاقات خاص برای یک عزیز و بوجود آمدن یک سری حالات خاص تر برای اون مجاب شدم به نوشتن...گاهی یک ترانه مربوط میشه به یک ماجرای خاص و به نظر من برای بهتر ارتباط برقرار کردن و درک کردن ترانه بهتر اینه که گاهی مخاطب شرح ماوقع رو تا حدی بدونه...این به این معنی نیست که قراره در مورد کار توضیحی داده بشه...که من هم نه اجازه ی توضیح دادن دارم و نه حوصله ی اون رو...به بزرگی خودتان عفو کنید... اما امشب... گاهی اوقات شنیدن یک جمله یا حرف اونقدر درد آور میشه که آروز میکنی کاش هیچ وقت اون جمله و یا حرف رو نمیشنیدی...قرار نیست که حتما توی این موقعیت یک ماجرای دردناک هم رخ داده باشه...همین که تو دنیایی رو برای خودت ساخته باشی و بعد با شنیدن یک حرف این دنیای ساخته ی ذهن تو مثل یه حباب روی آب بترکه نیست بشه و بعد ببینی که خودت موندی و خودت٬ همین کفایت میکنه برای درد گرفتن فکرت و حتی روحت...نمیدونم شمام مثل من قبول دارین که گاهی فهمیدن و خوندن فایلهای ذهنی طرف مقابل همونقدر که راحته همونقدر هم میتونه خیلی سخت بشه...اینطور مواقع میشه با یه سری پرسش و پاسخ معماهای ساده رو حل کرد...اما برای حل معماهای سخت میشه از خود طرف هم کمک بگیری...حالا یا رک و پوست کنده بهش میگی چی رو میخوای بدونی و اون هم کمک میکنه و یا نه٬ میخوای برای اطمینان بیشتر خودت کنکاش کنی تا به اون درک برسی...مسلما توی حالت دوم اوضاع برای خود فرد روبراه تره... خیلی تلاش کردم که بگم توی ذهنم چی میگذره...خیلی تلاش کردم که بفهمه...که خودش به این درک برسه...که گاهی این آدمها نیستند که به خاطر یک سری اتفاق برای ما وجود خارجی دارند...بلکه این اتفاقها هستند که به خاط اونها خواستنی میشن...اما اوضاع همیشه اونجور که ما میخوایم نیست...این که نیست خیلی مهم نیست...چون گاهی هم هست...اما وقتی که فکر میکنی داری به نقطه ای میرسی که دوست داری باشی و اون نقطه رو جایی میبینی که هیچ نکته ی نامفهوم و گنگی رو برای کسی باقی نگذاشتی و احساس میکنی که اینجا همون جایی ِ که باید وایستاده باشی تا شخص مورد نظر تو رو همونجور که باید ببینه داره میبینه و بعد اون بیاد و بیخیال از کنارت رد شه ٬ انگار نه انگار که تو این همه تلاش کردی برای رسیدن به اون نقطه ٬ که خواستی تو رو ببینه ٬ بی ریا ٬ بی کلک٬ ولی نمیبینه ٬حالا یا نمیخواد و یا نمیتونه... این میتونه همون اتفاق درد آورباشه... بگذریم... اینروزا همونقدر که روزای بدیه همونقدر و یا نه٬ بلکه بیشتر روزای خوبیه...خوب از این جهت که هست...که آمده که باشه...که آمده که بمونه...ولی کاش اونجور که من میخوام ...نه اونجور که خودش میخواد...قبول دارم که اصل خود بودنه ...همین که هست قوت قلب هست...همین که هست آرامش هست...امنیت هست...احساس هست...زیبایی بیشتر از همیشه هست...همین که هست همه چی هست...و من به خاطر همه ی این هست ها خدا رو بیشتر از هر وقتی شکر میکنم... اما کاش... کاش این بودن ته ِ بودن باشه... ... .. . و این هم ترانه : " دلم از کسی گرفته " که همه بغضم از اونه کسی که میگه تو چشمام با تو بودن آرزومه اونی که مثل یه سایه هر جا که میرم باهامه انگاری که نمیدونه نفس ِ ترانه هامه چی بگم بهونه ای نیست وقتی دستامون غریبه ان هی میگه دستاتو بردار من میگم مگه فریبَ ان؟؟؟ وقتی که جواب نمیده یعنی شک داره به عشقم میرم و تنهاش میذارم با شب و اشکای ِ چشمم من میرم با خاطراتش کاشکی دنبالم نگرده شاید از نگام بفهمه این ته ِ قصه ی مَرده مردی که جنس نگاهش نه هوس که عاشقونه س وقتی چیزی رو ازش خواست نه نگه٬ نه یه بهونه س جواد رحیمی + نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388 0:6 قبل از ظهر توسط جواد رحیمی |
سلام...
اسم مریم رو دوست دارم - مریم جدا از این که اسم قشنگیه اسم شاعرانه ای هم هست و خیلی از شاعرها توی غزل یا ترانه و در کل هر شعر عاشقانه ای از اسم مریم استفاده میکنند... البته شاعرها - نه من!!! همیشه برای من و برای تولد یک ترانه یک ماجرا و یک اتفاق خاص بهترین بهانه بوده...درسته که این اتفاق همیشگی نبوده...ولی خب چه میشه کرد که در اکثر مواقع بوده... نمیشه گفت یک شنبه برای من یک روز خاص بود...بهتره بگم یک شنبه برای من یک روز معمولی نبود... در این روز غیر معمولی و بعد از شنیدن و دیدن یک سری اتفاق و ماجراهای خاص که نه برای من بلکه برای یکی از دوستانم رخ داد که من هم ناخواسته تا حدی وارد این داستان شدم احساس کردم که حرفهایی هست برای گفتن... اینبار به جای برداشتن قلم و کاغذ برای دومین بار متوالی گوشی موبایل رو برداشتم و شروع کردم به تایپ کردن...یه چیزی حول و حوش دو ساعت طول کشید و بعد از چند بار دوره کردن و برطرف کردن اشکالات موجود در حد و توان همون دو ساعت و اندی به صورت اس ام اس برای همون دوست نازنین و چند نفر دیگه از دوستان ارسال کردم... شاید از دید حرفه ای خیلی صورت خوشی نداشته باشه که تنها بعد از گذشت چند ساعت از تولد یک ترانه بیام و اون رو توی وبلاگ بنویسم... ولی بیشتر از اینکه به حرفه ای بودن فکر کنم و منطقی تصمیم بگیرم مثل گذشته باز هم - و باز هم چوب احساساتم رو خوردم و احساسی تصمیم گرفتم... پس شما هم احساسات قشنگتون رو همراه کنید با احساسات زخمی من تا همراه با هم شریک لحظه های ناب ترانه باشیم ... . . . همبغض بارونی ِ خسته ی من مریم گل ِ ساقه شکسته ی من تکیده و شکسته - بی صدایی بگو تو این آوار ِ درد کجایی؟؟؟ مریم ! عروس هر ترانه ی من همنفس آه ِ شبانه ی من به هر کی دل بستم ببین چه ساده تنها گذاشت منو تو بهتِ جاده حالا که سرنوشت واسه م نوشته مثل یه قانون ولی نانوشته هر کسی که پا تو دلم میذاره آخر یه روز اشکمو در میاره هر کی میگه دوسِت دارم دروغه ببین سر ِ رابطه ها شلوغه ـــ میگن سر هم و کلاه بذاریم اینجا من و تو دیگه جا نداریم مریم نگو دنیا اداره ای نیست عشقا همه عشق ِ اجاره ای نیست نگو هنوز میشه نفس کشید و عاشق شد و اول خط رسید و ـــ میشه هنوز دنیا رو آبی کشید؟! تو آسمون رفت و به خورشید رسید ؟! نگو که دست ِ بی ریا هنوز هست میشه هنوز که عاشقونه دل بست ! اینروزا وقتی که به هم رسیدن آخر ِ کار مُد شده دل بریدن... جواد رحیمی + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 3:20 قبل از ظهر توسط جواد رحیمی |
|