![]() |
![]() |
|
| چشات و از این شبونه بردار و به گریه نسپار... یه سلام تازه بنویس جای هر خدانگهدار |
|
مقصدی بی انتها
دره های مه گرفته و هوس گم شدن... سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوارهای شهر بلند تر است... مردانی هستند که میتوان آنها را کشت ولی نمیتوان شکستشان داد. زیرا آنها فقط برای پیروزی خلق شده اند.مردانی که حتی در گوشه ی تاریکترین سیاهچالها و زندانها نیز نمیتوان آزادیشان را سلب کرد زیرا آزادی آنان جایی در عمق چشمانشان معنا دارد مردانی که نمیگذارند از یاد ببریم که یک زندگی طولانی ممکن است به اندازه ی کافی خوب نباشد ولی یک زندگی خوب بدون شک به قدر کافی طولانی است. دکتر علی شریعتی اسطوره ی جاودانه ی چنین مردانی است.مردی که در چنین روزی از رنج عظیم هستی خویش وارهید. رنجی که پرومته را در المپ به زنجیر کشید و عیسی را در اورشلیم بر صلیب کرد و فرق علی (ع) را در محراب با شمشیر جهالت شکافت. رنجی که همانا ماموریت و رسالت معلمانی است که از خود پلی میسازند بر دره ی ظلمانی و تاریک جهل و جهالت تا شاگردان راستینشان از روی آن پل بگذرند و آنگاه که آخرینشان گذشت خود را در ورطه ی مخوفی که بر آن پل شده اند رها میسازند تا با آخرین درس خود به شاگردانشان یاد بدهند که آنان نیز باید پلی باشند تا هنوز امیدی برای عبور آنان که به خورشید آنسوی ورطه مینگرند باشد.آنان که با هستی و مرگ خود خورشید را برایمان هدیه آورده چگونه میتوانند خود از آن بی بهره باشند؟! امروز هرگز پایان مردی نیست که به ما آموخت چگونه زیستن را پیش از چگونه مردن و دوست داشتن را بالاتر از عشق باید شناخت... یادش گرامی... . . . ای سرزمین عشق ای خاک پر غرور بغضی شکفته ای در فصل بی عبور در بیکران شب نبض سپیده ای وقتی به خلوتِ خورشید رسیده ای بر داغی ِ تنش اسم تو را نوشت بر بام آسمان اینگونه سرنوشت وقتی که دشمنی تا مرز تو رسید بر جان خسته ات روح خدا دمید الوند عاشقت مدیون آرش است بر روی خاک تو بوی سیاوش است فرهادم و هنوز با تیشه میزنم دست غریبه را از ریشه میزنم تا آخرین نفس همراه لحظه هاس بر روی قلب من نام خلیج فارس هر وقت که دشمنی تا مرز تو رسید بر جان خسته ات روح خدا دمید جواد رحیمی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
دلتنگ تر از سایه زیر پای آدمها غمگین تر از بارون روی سقفی از رویا بی حوصله تر از باد در رخوتِ بی برگی لبریز ِ تمنایی در هجوم دلتنگی مثل یک غروبِ تلخ جمعه ای تب آلودم وقتی که تو میرفتی من پشتِ سرت بودم این منم پر از خواهش اين فاصله را بردار یا مرا رهایم کن بین این همه دیوار هر پلک خداحافظ چشم بود که تَر میشد هر لحظه بدون تو با بغض تو سر میشد التماس دستامو جاده ها نفهمیدند وقتی که تو میرفتی عاشقانه لرزیدند برگرد تماشا کن آسمان که آبی شد طعم هر نگاه من بی تو چه سرابی شد این منم پر از خواهش اين فاصله را بردار یا مرا رهایم کن بین این همه دیوار جواد رحیمی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو بمون که با تو بودن
حس لمس همه دنیاس! آخر این شب سربی قصه ی روشن فرداس! جواد رحیمی_گنبد کاوس |
| پیوندهای روزانه |
|
مناسبتهای ویژه داریوش اقبالی فرید زلاند بابک بیات آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|