![]() |
![]() |
|
| چشات و از این شبونه بردار و به گریه نسپار... یه سلام تازه بنویس جای هر خدانگهدار |
|
بی تو رسیده فصل این حسرتِ دوباره
تن پوش هر ستاره س این بغض پاره پاره
صدایِ گریه ی من پیچیده تویِ ناودون همساز هق هق من آوازِ خیس بارون
تو آتیش نگاهم چشات شده بهانه رو تَن واژه ریخته خاکسترِ ترانه
یادت همیشه هر جا مجاور نفسهام تو ذهن شبِ وحشی جون میداده به دستهام
حالا واسه عاشقی ثانیه ها دقیقن برای با تو بودن با روز و شب رفیقن
با تو میشه طلوع کرد تو غربتِ نگفتن با تو میشه شروع کرد تویِ غزل شکفتن
ترانه سرا: جواد رحیمی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
ترانه ی مردن و میخوام که آغاز کنم
با واژه تو خیالم میخوام که پرواز کنم
میخوام تجسم کنم لحظه ی مردنم رو دیدن هر کی دیده به خاک سپردنم رو
یه چشمی پره اشکِ یه لب پر از تبسم واسه پدر پیرم دلا پر از ترحم
یکی میگه به مادر خدا بهت صبر بده برا دیدن بچه ات عکس روی قبر بده
میخوام تصور کنم عذاب شبِ قبرُ پاک کنم از رو چشمام روی سیاه ابرُ
میخوام نترسم اما میلرزه دل و دستم بخاطر گناه و دلایی که شکستم
با دیدن مردنم حسّی اومد تو تنم داد کشیدم خدایا که رو سیاهت منم...
...میخوام بگم نمیخوام جهنمی بشم من یه فرصت دوباره بده برای این تن نمیدونم چی بگم... فقط این و میتونم بگم صرفاً برای من یه ترانه نبود... جواد رحیمی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
زنده بگور عشقِ تو منم که پر پر میزنم
رو پشتِ بوم پلکِ تو تق تق و تق در میزنم منم تو بیداریِ تو نه اونکه تویِ خوابتم تا که چشاتو وا کُنی مست و پاتیل خرابتم ===================== ======================= دوباره باز طلوع بکن
خورشید خانومِ شهر ما قهرِ با ما در نمیاد از ترس این شب زده ها پنهونِ اینور نمیاد نمیدونم چرا نموند اونوقتا یادم نمیاد اما میگن روزی که رفت گفته دیگه در نمیاد
از وقتی که شب اومده خواب تو چشا نیومده حتی ستاره هام دیگه حوصله شون سر اومده شبِ سیاه و بی حیا ماه و گرفت زندونی کرد چراغ و در خودش شکست شعله هاش و قربونی کرد
تو شهری که پر شده از فریادِ غم تو سینه ها خونی دیگه تو رگها نیست شکسته شد آیینه ها آدمکایِ بی نشون زیاد شدن تو شهرمون تاول زده پوستِ زمین آتیش گرفته آسمون
وقتی که روزا و شبا عاشقی نیست تو کارمون باید بریم رو بالِ عشق پر بکشیم به کهکشون آهای آهای خورشیدکم دوباره باز طلوع بکن حیفِ تو شبها بمونی عاشقی رو شروع بکن سلام راستش این کار و چند سال پیش گفتم . و اگه اشتباه نکنم سومین کاری بود که انجام دادم. خیلی دوسش دارم هر چند یه مقدار ایراد داره که به بزرگی خودتون ببخشید. خواستم یادگاری بمونه برا همین دستکاریش نکردم.جواد رحیمی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو بمون که با تو بودن
حس لمس همه دنیاس! آخر این شب سربی قصه ی روشن فرداس! جواد رحیمی_گنبد کاوس |
| پیوندهای روزانه |
|
مناسبتهای ویژه داریوش اقبالی فرید زلاند بابک بیات آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|