![]() |
![]() |
|
| چشات و از این شبونه بردار و به گریه نسپار... یه سلام تازه بنویس جای هر خدانگهدار |
|
از این غریب و تنها گویی خبر ندارد
این ناله های زارم بر او اثر ندارد
از بس که گریه کردم از حسرت و فراقش دیگر توانِ گریه این چشم تَر ندارد
چشمش شبیه آهو افسونگر است و زیبا مانند چشم او را چشمی دگر ندارد
افسانه های او را هر شاعری غزل کرد در شام دفتر من شعری سحر ندارد
این شاخه های شعرم با رفتنش شکستند او گفت کار من نیست سارا تبر ندارد!
علی اکبر رحیمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
سلام...
ديشب دشنه ي نامردي مردی را از ما گرفت... ،،****************************************************٫٫ امشب... دلهایمان چقدر برايت تنگ شده است! وانديشه هامان... در شام غريبانت گویی... سالگردی را به عزا نشسته اند و چه سخت است... وقتی نگاهمان خيره به عكست مي شويد غمي جانفرسا را... دیشب ابن ملجمي ديگر از پشت سر اینبارشكافت سينه ي مردانه ای را... اشك مرهم درد ما نيست... خدايت بيامرزد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
ناباورانه!
وقتی که آمدی گم شدم در تلاقی نگاه... تو باز پلک زدی بستی چشمانت را ندیدی؟! قامت نگاهم ایستاده مرد... جواد رحیمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو بمون که با تو بودن
حس لمس همه دنیاس! آخر این شب سربی قصه ی روشن فرداس! جواد رحیمی_گنبد کاوس |
| پیوندهای روزانه |
|
مناسبتهای ویژه داریوش اقبالی فرید زلاند بابک بیات آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|