![]() |
![]() |
|
| چشات و از این شبونه بردار و به گریه نسپار... یه سلام تازه بنویس جای هر خدانگهدار |
|
برای ما که سالهاست به پچ پچ کردن عادت کرده ایم ، شریعتی به رغم زمان و زمانه سالهاست که با ما حرف میزند.و شاید بتوان گفت از معدود افرادی است که هم خوب حرف میزند هم حرفِ خوب می زند. شریعتی مسئله ساز بود برای ما . چرا که ما را به چالشهایی در مورد محیط پیرامون خود ، قدرتهای حاکم و عرف حاکم دعوت میکرد.و مسئله ساز بود برای دیگران ، چرا که دکانهای بسیاری را تخته کرد و همواره توصیه میکرد ، برای این که گرفتار هیچ دیکتاتوری نشویم بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم. شریعتی میگوید همه ی نهادهای سنتی اقتدار را کنار بگذاریم و فریب استعمار کهنه و نو را نخوریم . دیکتاتوری را به نام آزادی نخواهیم . دموکراسی را بدون عدالت اجتماعی نخواهیم. آزاد باشیم اما مسئول. به استقبال ایده های جدید برویم اما ریشه هایمان را فراموش نکنیم . نقد گفتمان قالب و ایجاد احساس مسئولیت را از خاطر نبریم. به همه ی این دلایل و دلایل از قلم افتاده ی دیگر شریعتی در کانون اصلی چالشهای نظری و گفتمانهای سه دهه ی اخیر باقی می ماند بی آنکه وکیل مدافعی داشته باشد. اندیشه ی شریعتی اندیشه ایست معطوف به زندگی و همه ی جوانب آن برای انسان شرقی و مسلمان ایرانی . این است که به رغم تمام تغییرات و تحولات اجتماعی فرهنگی و سیاسی بسیار باز او را بر سر هر بزنگاهی میبینیم.شریعتی طراح یک پروژه ی اسلامی است و چرا طراح چنین پروژه ای خود میگوید:
((ما همچنان پروتستانتیسم مسیحی که اروپای قرون وسطی را منفجر کرد و همه ی عوامل انحطاط را که به نام مذهب اندیشه و...جامعه را منجمد و نابود کرده بود بتوان فورانی از اندیشه ی ساده و حرکت ساز به جامعه بخشید تا روح تقلیدی و تمکین مذهب فعلی توده را به روح اجتهادی اعتراضی و انتقادی بدل کرد تا سلاح مذهب را از دست عواملی که به نیرنگ به آن مسلح شده اند تا قدرت خودشان را اعمال کنند و یا از آن دفاع کنند گرفت! تا بدینوسیله جامعه بتواند با تکیه بر فرهنگ اصیل خود به تجدید ولادت و احیای شخصیت فرهنگی خود بپردازد و هویت انسانی خود و شناسنامه ی تاریخی و اجتماعی خود را در برابر هجوم غرب مشخص سازد))
سال شمار زندگی دکتر :
۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
(( ای نسل اسیر وطنم ، تو میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو ، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم. )) . . . (( اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سر بتابم درد با جان یکی شده ،خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و مردممان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت همه چیز را نابود خواهد کرد . این است که آرام نمی یابم ، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی دهد و بیماران ، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوشایند و بدآینددیگران اندیشید...))
کاش خوانده ها و داشته هامان اندک ارتباطی داشت با این جملات دکتر شریعتی ! کاش ...
و امروز زخمی از ترانه های زخمی در دلم شور میزند...
زیر تیر برق چوبی تو همون کوچه ی بن بست تو هجوم باد زخمی که چشای شب و می بست یادته قصه می گفتی تو هراس تلخ شبها اونجا که همه میرفتن میشدیم تنهای تنها از نگاه سرخ مهتاب تا نگاه سرد خورشید تو میگفتی که رسیده لحظه ی مردن تردید
اگه حتی یه ستاره بمونه فقط واسه ما دست من با دستای تو پل میسازن رو به فردا
حالا اون روزا گذشته تو دیگه رفتی و نیستی جای آغوش ستاره سهم من مرگه و نیستی وقتی اینجا جای پاهات دیوار سنگی نشسته ته بن بست شب اندود بغض آسمون شکسته دیگه بس غربت و کوچ بس اشک و خون و تبعید وقتشه به هم رسیدن تو نگاه گرم خورشید
اگه حتی یه ستاره بمونه فقط واسه ما دست من با دستای تو پل میسازن رو به فردا جواد رحیمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
سلام...
دوباره سوم خرداد رسید و خاطرات تلخ و شیرین زیادی رو زنده کرد ! دوباره بودن خرمشهر و نبودن ِ ... حتی به زبون آوردنش هم سخته ! اما اگر اونها نبودن باید جای شادی از دردها بغض می کردیم .برای مایی که توی چند قرن اخیر سهممون فقط تکه تکه شدن بوده... واقعا جنگ اتفاق بی رحم و ابزار قدرت طلبی اربابان سلطه و سیاسته ! اینجا نمی خوام از خسته دردهایی بگم که هنوز روی روح و پیکرمون جای تاول تاولاش می سوزه چون حادثه تاراج خاک مام میهن تکرار نشد . اما همه حرفم هم این نیست چون هنوز یه زخم دیگه داره منو سمت گفتن از دردها می کشونه : چند وقت پیش معلم جانباز بزرگواری بی اسم و رسم مشهور شد !!! مردی که حتی بعد از جنگ از مبارزه دست نکشید تا جایی که اینبار کلاس درسش توی میدان مین برگزار شد و تک گام کوتاه از زمینش قدمی آسمانی رو به پیکر مطهرش بخشید ! انسان والایی که از پذیرش مقام و هر چه پیشنهاد چشم بست و خودش را تقدیم آرمانهای پاکش کرد! نه...
به امید تکرار نشدن درد هایی اینچنین ... به قول شاملو: کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی خورشیدی دیگر کلماتی دیگر گریه کنم.
با کسب اجازه از دیگر نام آوران مام میهن شعر زیر را تقدیم به سردار شهید امیر اسدی می کنم :
تماشای حسرتی کودکانه حسرت دو پایی را که هیچگاه به زمین نمیرسیدند! و تقلای رکاب زدن بالای تنه ی بیست و هشت حماسه ای را به یاد می آورم و طرح لبخندی : (( تو ناهمواری دشت، جا گذاشتم اش))
وبازوانی که رکاب می زدند دو دو چرخه ای چرخید و ... خیال بود درک سایه های همسایگی ات و بیهوده زیر پا گذاشتن آجری برای قد کشیدن تا زنگ خانه تازه فهمیدم! چقدر کوچکم! کاش زودتر چشم وا کرده بودم شاید می دیدم ستاره ها را که از آسمان برای چیدنت می آمدند...
جواد رحیمی |
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو بمون که با تو بودن
حس لمس همه دنیاس! آخر این شب سربی قصه ی روشن فرداس! جواد رحیمی_گنبد کاوس |
| پیوندهای روزانه |
|
مناسبتهای ویژه داریوش اقبالی فرید زلاند بابک بیات آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|