![]() |
![]() |
|
| چشات و از این شبونه بردار و به گریه نسپار... یه سلام تازه بنویس جای هر خدانگهدار |
|
خدا برای تنهاييش آدم را آفريد ،
محمد سلمان را يافت اما ، اما عـلی تا پايان عمرش تنها ماند از ميان خيل شيعيانش جز چاه های پيرامون مدينه کسی را نداشت ! . سلام... و این بار هم بعد از تبریک... فکر میکنم این سومین پست مناسبتی باشه که دارم مینویسم... دوست ندارم کلیشه ای عمل کنم اما گاهی اوقات مرور بعضی از برگهای تقویم اجتناب ناپذیره! نمیدونم ۱۳ رجب مصادف با چه روزی از تقویم فارسی میتونه باشه ؟؟؟ اما... . ...از این دردناکتر ٬ اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست!در میان امتی که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی سپرده است ٬ تنهاست.او را همچون یک قهرمان بزرگ ٬ یک معبود و یک الهه میپرستند ٬ اما نمی شناسندش و نمیدانند که کیست؟ دردش چیست؟حرفش چیست؟رنجش چیست و سکوتش چراست؟ در زبان فارسی ما هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد! تنهایی مگر چیست؟ از تئاتر نویسی مانند برشت حداقل ۵ اثر که به فارسی بسیار خوب ترجمه شده می توان نام برد٬ اما هنوز پس از گذشت قرنها سخن علی به زبان فارسی که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد٬ و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه علی نثار کرده از او کلمه ای و سخنی درست نمی شناسد. این است که علی در اوج ستایشهایی که از او می شود مجهول مانده است. درد علی دو گونه است:یک درد٬دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و به ناله در آورده است. ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند. امّا این درد علی نیست! دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است٬ تنهایی است...که ما آنرا نمی شناسیم! باید این درد را بشناسیم... نه آن درد را... که علی درد شمشیر را احساس نمی کند٬و...ما... درد علی را احساس نمیکنیم..." " علی تنهاست-دکتر علی شریعتی" . . . فردا تولد پدرم نیست!!! اما روزیه برای پدر و بهتر بگم روز پدر... تقریبا تمام دوستای نزدیک من از ارتباط شدید عاطفی بین من و پدرم با خبرند... و باز هم خیلیهاشون میدونند وقتی کاری رو مینویسم اولین کسی که معمولا میشنوه و نظر میده باز هم کسی نیست غیر از پدرم... با تمام وجود از خدا برای همه ی پدر ها و در کنار اونها پدر خودم آرزوی سلامت و طول عمر دارم... و طلب آمرزش میکنم برای روح همه ی پدرهایی که اینروزها بچه هاشون از سایه ی مهربون اونها بی نصیب موندند... همیشه برای ابراز محبت بیشتر از حد معمول ـ ترانه بهترین کمک بوده برام... و البته این بار هم تنهام نذاشته ! پس همراهیم کنین تا بوسه ای بزنیم روی دستهایی غنی تر از ـ حتی ـ شقایق ... . . . ای صمیمی تر از آینه ای غنی تر از شقایق رو تن زمزمه ی تو میزنه نبض دقایق هق هق کدوم قبیله راه فریادت و بسته گریه ی کدوم ترانه بغض حرفات و شکسته ای غزلواره ی جاوید تو بزرگی مث خورشید تویی که تنها نذاشتی من و با زخمه ی تردید من میخوام خستگیاتو " از تن پاکت بگیرم" یا مث قصه ی سهراب تو نگاه تو بمیرم هر چی قصه اس تو کتابا رو لب تو لونه کرده غم عاشقای دنیا دلت و دیوونه کرده بوسه میزنم به دستات به جراحت تن تو میشکنم لحظه به لحظه از غم ندیدن تو تو بمون که با تو بودن حس لمس همه دنیاس آخر این شب سربی قصه ی روشن فرداس جواد رحیمی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط جواد رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو بمون که با تو بودن
حس لمس همه دنیاس! آخر این شب سربی قصه ی روشن فرداس! جواد رحیمی_گنبد کاوس |
| پیوندهای روزانه |
|
مناسبتهای ویژه داریوش اقبالی فرید زلاند بابک بیات آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|